
دلم فقط تو رو ميخواهد…
مگذار در ديار بي كسي تنها بمانم...
صدايم كن و در گوش هايم نجواي عاشقانه دوستت دارم را زمزمه كن…
مگذار در فراغت اشك در چشمانم جوانه بزند…
اگر بروي تنها من ميمانم با كوله باري از غم…
طاقت دوريت را ندارم اي عزيز من…
اجازه نده فكر كنم كه خاطرات و حرف هايت تنها خيالي واهي بودند….
نوشته شده توسط HAMED-TAKPAR در جمعه چهارم آذر 1390 ساعت 23:22 موضوع | لینک ثابت
من و تو
دو آینه ایم
رو به روی هم .
با هزاران تصویر تودرتو
از من
و تو
به هم
ولی بی هم !آن روز با تو بودم
امروز بی توام
آن روز که با تو بودم
بی تو بودم
امروز که بی توام با توام...

نوشته شده توسط HAMED-TAKPAR در جمعه چهارم آذر 1390 ساعت 23:19 موضوع | لینک ثابت
من
تنها نیستم, اشکهایم را دارم, اشکهایی که از غم تو بر گونه هایم جاری است.
من تنها نیستم, لحظه ها را دارم, لحظه هایی که یکی پس از دیگری عاشقانه می
میرند تا حجم فاصله را کمرنگ تر کنند. من تنها نیستم چرا که خیالت حتی یک
نفس از من غافل نمی شود. چقدر دوست دارم لحظه هایی را که دلتنگ چشمانت می
شوم. هر لحظه دوریت برایم یک دنیا دلتنگی است و چقدر صبور است دل من, چرا
که به اندازه تمام لحظه های عاشق بودنم از تو دور هستم . ولی من باز چشم
براهم... چشم به راهم تا آرامش را به قلب من هدیه کنی مهربان من
نوشته شده توسط HAMED-TAKPAR در جمعه بیست و نهم مهر 1390 ساعت 9:44 موضوع | لینک ثابت

تــورا گــم کــرده ام امــروز...
وحــالا لحظه هــای من گرفتـــارسکوتــی ســرد وسنگیننــد.
وچشمانــم که تا دیـــروزبه عشقت می درخشیدنـــد،
نمی دانـــی چه غمگیننـــد.
چــراغ روشن شب بــود برایم چشمهـــای تو
نمیدانـــم چه خواهد شـــد؟؟؟
پـــرازدلشوره ام،بـــی تاب ودلگیـــرم
کجــــا ماندی که مـــن بی توهـــزاران بار
درهـــرلحظه می میـــرم!!
نوشته شده توسط HAMED-TAKPAR در سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390 ساعت 1:4 موضوع | لینک ثابت

تو به من خندیدی و ندانستی که من سیب را با چه دلهره از باغ همسایه دزدیدم ، باغبان از پی من تند دوید، سیب را دست تو دید، سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتیوسالهاست که صدای گامهایت میدهد آزارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چراخانه کوچک ما سیب نداشت
نوشته شده توسط HAMED-TAKPAR در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390 ساعت 19:45 موضوع | لینک ثابت

دخترک برگشت
چه بزرگ شده بود
پرسیدم : پس کبریتهایت کو ؟
پوزخندی زد .
گونه اش آتش بود ، سرخ ، زرد ...
گفتم : می خواهم امشب
با کبریتهای تو ، این سرزمین را به آتش بکشم !
دخترک نگاهی انداخت ، تنم لرزید ...
گفت : کبریت هایم را نخریدند
سالهاست تن می فروشم ...
می خری !!!؟؟؟
نوشته شده توسط HAMED-TAKPAR در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390 ساعت 19:35 موضوع | لینک ثابت

مي روم
نگو چه زود
مي روم
نگواحساس نداشت
مي روم
نگو حيف, جايش خاليست...
پر مي كند ديگري جايم را
مي روم در شبي كه صبحش را
جاي ديگر خواهم ديد
مي روم
نگو دوست داشتن بلد نبود
نگو احساسش را گم كرد
بگو در احساس ها گم شد
مي روم
حتي بغض نكن
مي روم
اشك هايت را براي ديدار بگذار
مي روم
تو اخرين ديدار را به ياد دار............
وبدان در قلبم جاوداني!
مي ترسم اين بار اخرين ديدار باشد
حتي اگر ايينه با ما يار باشد
نوشته شده توسط HAMED-TAKPAR در پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390 ساعت 21:29 موضوع | لینک ثابت

انقدر دوست دارم بشنوی خندت میگیره
تو نگاه میکنی و دلم تو چشمات میمیره
انقدر دوست دارم دیوونه بازی میکنم
عسلم شاکی نشو من تورو راضی میکنم
قیمت چشمهای تو قلب منه اندازه نیست
واسه دوس داشتن تو نیازی به اجازه نیست
انقدر دوست دارم حوصلتو سر میبرم
یه روزی نیاد بگی دیگه تورو دوست ندارم
ساعت دیدن تو صدای من رنمیاد
آره تقصیر منه دوست دارم خیلی زیاد
انقدر دوست دارم شماره ها خسته میشن
تا نهایت میرن و با چشم تو بسته میشن
انقدر دوست دارم بشنوی خندت میگیره
تو نگاه میکنی و دلم تو چشمات میمیره
نوشته شده توسط HAMED-TAKPAR در جمعه سوم تیر 1390 ساعت 10:54 موضوع | لینک ثابت

اجازه میدی تا ابد سربذارم رو شونه هات؟
روزی صد هزار دفعه بگم که میمیـــــــــــرم برات؟
اجازه هست جار بزنم بگم چقدر دوســــــــــــــــت دارم؟
بگم میخوام به خاطــــــــــــــــــــرت سر به بیابون بذارم؟
اجازه میدی که شبـــــــــــــــا همش بیام تو خواب تـــــــــــــــــو؟
اجازه میدی قصه هام با عشــــــــــــــق تو جـــــــــــــــــــون بگیره؟
چشمای عاشـــــــــــــــــقم واست روزی هزار بار بمـــــــــــــــــــیره؟
اجازه هست پـــــــــــــناه من گرمی آغوشــــــــــــــــــــــت بشه؟
هر اسمی جز اســــــــــم خودم دیگه فراموشــــــــــت بشه؟
اجازه میدی که بگم من مال تـــــــــــــــو،تـــــــــو مال من؟
اینو بهت گفته بودم که تویی همه زنــــــــدگی من؟
نوشته شده توسط HAMED-TAKPAR در جمعه بیستم خرداد 1390 ساعت 13:20 موضوع | لینک ثابت
سلام !
خداي سالهاي دور!
سلام !
دوباره آمدم
همان مزاحم هميشگي
همان دلم گرفته هاي كودكي
مرا بگير و ترد نكن
نذار بمانم من در اين بريدگي
بريدگي اي كه هر طرف
پر از غبار خستگيست
پر از سكوت بينصيب زندگيست
پر از خلاء
پر از نگاه هاي پر طمع
مرا بگير !
مرا بگير و ناز كن !
نگو كه اين نياز نا گشودنيست
و اين كلام آخرم :
دلم گرفته از زمين
دلم گرفته از زمان
بيا ببر مرا ببر!
از اين جهان به آن جهان
فقط همين...
نوشته شده توسط HAMED-TAKPAR در شنبه چهاردهم خرداد 1390 ساعت 10:9 موضوع | لینک ثابت
یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او
پُر ز لیلا شد دل پر آه او
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای
نیشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی
خسته ام زین عشق،دل خونم نکن
من که مجنونم تو مجنونم نکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو... من نیستم
گفت ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پنهان و پیدایت منم
سالها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یکجا باختم
کردمت آواره صحرا نشد
گفتم عا قل می شوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سر می زنی
در حریم خانه ام در می زنی
حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بی قرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم
نوشته شده توسط HAMED-TAKPAR در دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390 ساعت 19:15 موضوع | لینک ثابت

کنارم هستےْ و اما دلم تنگ میشه هر لحظه
خودت میدونےْ عادت نیست فقط دوست داشتن محضه
کنارم هستےْ و باز هم بهونه هامو میگیرم
میگم:واےْ چقدر سرده میام دستاتو میگیرم
یه وقت تنها نرےْ جایےْ که از تنهایےْ میمیرم
از اینجا تا دم در هم برےْ دلشوره میگیرم
فقط تو فکر این عشقم تو فکر بودن با هم
محاله پیش من باشےْ برم سرگرم کارےْ شم
میدونم که یه وقت هایےْ دلت میگیره از کارم
روزایےْ که حواسم نیست بگم خیلےْ دوسِت دارم
تو هم مثل منےْ انگار از این دلتنگےْ ها دارےْ
تو هم از بس منو میخواےْ یه جورایےْ خودآزارےْ
کنارم هستےْ و انگار همین نزدیکیاست دریا
مگه موهاتو وا کردےْ که موجش اومده اینجا
قشنگه ردپاےِ عشق بیا بےْ چتر زیر برف
اگه حاله منو دارےْ مےْ فهمےْ یعنےْ چےْ این حرف
میدونم که یه وقت هایےْ دلت میگیره از کارم
روزایےْ که حواسم نیست بگم خیلےْ دوسِت دارم
تو هم مثل منےْ انگار از این دلتنگےْ ها دارےْ
تو هم از بس منو میخواےْ یه جورایےْ خودآزارےْ ...
نوشته شده توسط HAMED-TAKPAR در جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390 ساعت 14:13 موضوع | لینک ثابت





این سکوت و این هوا و این اتاق
شب به شب به خاطرم میاردت
تو این خونه هنوم یه نفر
نمیخواد باور کنه نداردت
نمیخواد باور کنه تو این اتاق
دیگه ما با هم نفس نمیکشیم
زیر لب یه عمر میگه با خودش
ما که از همدیگه دست نمیکشیم
به هوای روز برگشتن تو
سر هر راهی نشونه میکشه
با تمام جاده های رو زمین
رد پاتو سمت خونه میکشه
من دارم هر روزمو بدون تو
با تب یه خاطره سر میکنم
با خودم به جای تو حرف میزنم
خودمو جای تو باور میکنم
توی این خونه به غیر تو کسی
دلشو با من یکی نمیکنه
من یه دیوونم که جز خیال تو
کسی با من زندگی نمیکنه
تو سکوت بی هوای این اتاق
شب به شب به خاطرم میارمت
خودمم باور نمیکنم ولی
دیگه باورم شده ندارم
نوشته شده توسط HAMED-TAKPAR در پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390 ساعت 9:32 موضوع | لینک ثابت

پایان خاک
آنجاست
نزدیک آسمان
واگرچند روزی خاک را طی کنم
به انتهای زمین می رسم.
امروز
احساس می کنم
بر پرتگاه زمین ایستاده ام.
این راه دور را به چه هنگامی آمدم
نوشته شده توسط HAMED-TAKPAR در شنبه بیست و هفتم فروردین 1390 ساعت 23:6 موضوع | لینک ثابت
این بغضی که میخورد ذره ذره مرا
این سکوتی که له میکند مرا
دراوج دلتنگی ست
درعمق ناپیدای خواهش دستان توست
درجستجوی لحظه های نابی است
که خفته درنگاه توست
واپس کشیده ام ازهرچه شادیست
انتظار مانده است
انتظاری که فقط منتظر امدن توست
پس کی می آیی ....!!!
نوشته شده توسط HAMED-TAKPAR در پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390 ساعت 9:3 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

آتیشکده ی جهنم...!
دوست داری بـــیـــا تا نشونت بـــدم>>>
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY